ســ
ــــالِ نـــو مُبـــارَکـ
ــ
![]()
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد منو تو برود...
سلام ...
الآن که دارم مينويسم خودم شخصا خيلی ناراحتم ...
چون ...
دیگه منم دارم میرم ...
خودم که دلم نمیخواد ...
ولی مجبورم ...
مجبورم نباشم دیگه مدرسه ها شروع شده و کمتر وقت دارم ...
و تازه ۲ ساعت هم بهش اضافه شده که دیگه هیچی!!!
دلم براي همتون تنگ ميشه ...
ولی ...
مطمئنم يه وقتي دوباره ميام ...
فقط معلوم نيست كي بيام ...
ولی تا اون موقع نظرات بازه ...
خوشحال میشم برگشتم نظراتتون رو ببینم ...
لطفا از لینکا حذفم نکنین

واسه این آپ هیشکی رو خبر نکردم ...
دیگه حرفی نیست ...
جز این که ...
دوستون دارم ...


Bye


CloSeD
![]()

شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود:
صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه ۵۰۰۰ تومن
مراقبت از برادر کوچکم ۲۰۰۰ تومن
نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳۰۰۰ تومن
بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومن
جمع بدهی شما به من : ۱۲۰۰۰ تومن!
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را
برداشت و پشت برگه صورتحساب این
عبارت را نوشت:بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به
چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم ،
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده!
نتیجه گیری اخلاقی :
نباید با گذشت زمان بعضی از مسائل زندگیو فراموش کنیم...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.
نتیجه گیری اخلاقی :
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :
جمع بدهی میشد ۱۱۰۰۰ تومن نه ۱۲۰۰۰ تومن!
![]()

سـلامـ
خوبیـنـ؟
خوشـینـ؟
چیکــارا میکنینـ؟
بــالاخرهـ منمـ برگشتمـ

دلمـ براتــونـ تنگــ شدهـ بـــود
همـینـ طــور کـهـ مشـاهدهـ میکنیـنـ دستـ خطـ منمـ عوضـ شــــد

راسـتیـ تــو اینـ مدتـ کـهـ منـ نــبودمـ تولـــد چنــد تـا از دوســتامـ بــود. مثـــلـ:
زهـرا جـونـ ـ نرگـس جـونـ ـ ناعـمه جـونـ
دیگـــهـ ... فکــر نکـنمـ کسیــ رو جــا انداخــتهـ بـاشـمـ
خـلاصـــهـ ایـنـ آپـ تقــدیمـ بــهـ همــهـ اونــاییـ کــهـ تولـــدشونـ بـــود


راســتیـ از ایـنـ بــهـ بعـــد سـعیـ میــکنمـ واســهـ آپـ هــا خبــرتونـ کــنمـ
ایــنـ طــوریـ بهـــترهـ
خـبـ دیـگـهـ مـنـ بــرمـ خبـــرتونـ کنـــمـ
فــعـــلا 
![]()
ســـلامـ
خــــوبـیـــــنـ؟
مـنـ یــهـ مـــدتـ نیــســتـمـ
برگشـــتمـ بـهـ همـــهـ سر مـــیزنـمـ
از لینکا حذفمـ نکنــینـ لطـــفا
زود میــــــامـ
فعلا بــایـ
![]()
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بودند. در حالی که مسافران در صندلی های
خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که در کنار
پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال
حرکت را با لذت لمس می کرد، فریاد زد: پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند. مرد مسن با لبخندی
هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از پسر جوان که مانند
یک کودک 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد : پدر نگاه کن، رودخانه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد . چند قطره باران روی دست پسر جوان چکید و با لذت آن را لمس کرد و دوباره فریاد زد:
پدر نگاه کن. باران می بارد . آب روی دست من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه
نمی کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الآن از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسرم برای اولین بار در زندگی می تواند
ببیند !

![]()
فاصله دختر تا پیرمرد یک نفر بود ؛
روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره.
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛
عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!! 
![]()

هوا سنگین بود...
آسمان بارانش گرفته بود...
و دخترکی خیس از بی سرپناهی آهسته میگفت:
خدایا گریه نکن, درست میشه...
![]()
همه چیزهایی رو که تو می گی می شنون.
دوستات به چیزهایی که تو می گی گوش می دن.
و بهترین دوستات به چیزهایی که تو نمی گی گوش می دن...

![]()